اسمان صاف صبح پس از نرمه باران شبانه هوای گرگ و میش هوای گنگ سحرگاه رمز خاموشی طنین صدای کفشها بر جاده خیس و خاکی بوی نم دیوارهای کاهگلی درهای بسته جنگل زیبا ذر طلیعه سحر چشم می گشاید نسیم نم الود سحرگاهان ذرات وجود را به رقص در می اورد باد ملایم و معطری بر گونه ام بو سه میزند در این صبحدم زیبا و دل انگیز نظاره گر صفحه ای شگفت انگیز از طبیعت بودن انسان را به وجد می اورد.
ادامه دارد....
تو رفتی و زمان در اعماق تیک وتاک ساعت میگذرد.
چه زود گذشت دوران خوشه با هم بودن قدر همدیگر را ندانستیم که اکنون محکوم به جدایی هستیم.
اما این انتظار هم به سر خواهد رسید.
واقعا ما انسانها چمون شده ؟تا در کنار هم هستیم از ارزش وجود هم بی خبریم وقتی از هم دور هستیم از تب هم میسوزیم.
زندگی اونی نیست که تو فکرشو می کنی
زندگی اونیه که من بهت می گم